رقصی  چنین میانه میدانم آرزوست، داستان زندگی افشین به روایت خودش

روز شمار یک بازگشت به سرزمین مادری

نوشته ی : افشین غفاریان

ـــ

در تنهایی پر هیاهوی من

این دو واژه ی مجهول غلت می زنند

شرق و غرب

واژگان کشورگشایی و قدرت

که همواره مردمان را به سکوتشان می کشاند

در شهر ها و روستا ها

به دور میدان آزادی

و دستان فراری من نیز آغشته به خون است…

این بیت ها چکیده ی شعری است که یک دوست جامعه شناس که در گروه ما نیز کار می کند در دوره ی آماده سازی آخرین نمایش مان « تنهایی پر هیاهو » آن را نو شته است. این نمایش را در فرانسه تهیه کردیم اما برای اولین بار ترجمه ی فارسی این رمان از « بوهومیل هرابال » را در ایران خوانده بودم، دیر زمانی است… زمان « بازی های ممنوع » ، زمانی که به عنوان هنرمند می بایستی زندگی مان را بین « علت رسمی » و « علت زیرزمینی » تقسیم کنیم، خود را برای بهتر نمایاندن، مخفی کنیم، و برای بهتر مخفی ماندن، خود رابنمایانیم.

در ایران همه چیز به نظر ممنوع و هیچ چیز به نظر ممکن نمی آید و در عین حال همه چیز به نظر ممکن و هیچ چیز هرگز واقعا ممنوع نیست !

در ایران، « دنیای رسمی » از « دنیای زیرزمینی »  الزاما جدا نیست و با هم  نوعی همزیستی دارند. اما در نگاه خارجی ها  همیشه اینطور نیست. نوع نگاه بسیاری ار اروپایی ها به ایران ، نگاهی قطبی و سیاه و سفیدی است به این معنی که در یک طرف آدم های خوب  و در طرف دیگر آدم بد ها زندگی می کنند که  صد البته نگاهی کاملا اشتباه  به واقعیت اجتماعی ، هنری و حتی سیاسی  ایران  است . این در حالی است که در ایران  بسیاری از هنرمندان از یک دنیا به دنیای دیگر رفت و آمد و در دل این دو دنیا زندگی هنری شان را تجربه می کنند و اینچنین همواره در تلاش اند تا محدودیت های را کمی هل دهند و امور را کمی متحول کنند و پیش ببرند. امروز معتقدم که اتفاقا این پویایی در جامعه ی ایران از نظر هنری بسیار پرثمر است و حتی از نظر سیاسی هم همینطور است، سیاسی به معنی خود زندگی و شهرنشینی و تحولات روزمره ای که همواره به خود می بیند.

در ایران، « دنیای رسمی » از « دنیای زیرزمینی »  الزاما جدا نیست و با هم نوعی همزیستی دارند.

برای نمونه، موسیقی رپ آنچنان منطبق بر سیاست های فرهنگی ایران نیست. اما با این حال چندیدن و چند گروه و استودیو ی ضبط زیر زمینی به طور قارچ گونه در جای جای ایران پا به عرصه ی ظهور گذاشته اند و روز به روز و به دور از فضا های رسمی رشد می کنند و توسعه می یابند، مانند « هیچکس »، « یاس » و دیگران… برای نمونه  یاس در ایران کار میکند و اخیرا موفق شده تا مدیران فرهنگی را قانع کند و مجوز نشر اولین آلبوم « رسمی  » موسیقی رپ با عنوان مصوب  « گفتاواز »  را  از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دریافت کند. اما « هیچکس » با اینکه مدت زیادی را در ایران زندگی و کار کرد ه است ، بالاخره در سال ۱۳۸۸، همان سالی که من از ایران خارج شدم او نیز از ایران خارج شد و اکنون در لندن فعالیت می کند. در یکی از مصاحبه ها ی منتشر شده از وی در خارج از کشور، او چنین میگوید : « داستان اینه که اومدیم قضیه ( موسیقی رپ فارسی ) رو جهانی ش کنیم، وقتی دیدیم کارامون تموم شد، برگردیم ایران اگه خدا بخواد.. ». اینچنین در ایران همه چیز به نظر ممنوع و هیچ چیز به نظر ممکن نمی آید و در عین حال همه چیز به نظر ممکن و هیچ چیز هرگز واقعا ممنوع نیست ! من در این فضای کمی دوگانه است که بزرگ شده ام…

من متولد ۲۴ آذر ۱۳۶۵ در مشهد هستم. اما تاریخ تولد «رسمی » من که در همه ی اسناد ثبت شده است، تاریخ ۳۰ شهریور ۱۳۶۵ است. پدر و مادرم برای اینکه من یک سال درسی را از دست ندهم مثل خیلی از خانواده های دیگر، تاریخ تولد مرا دست کاری کردند. گمان می کنم در فرانسه هم بعضی ها این کار را می کنند. امروز متوجه این موضوع می شوم که حتی تاریخ تولد من نیز جزئی از همین پویایی رسمی / زیرزمینی محسوب می شود !

نمی توان گفت که من در خانواده ای هنری بزرگ شده ام. مادرم خانه دار و پدرم کارمند بازنشسته ی بیمارستان است. او اکنون مشغول کار آزاد است و به برادر بزرگم در مغازه اش کمک می کند. یک خواهر کوچک هم دارم که شش ساله است، شاید روزی هنرمند بشود، اما هنوز خیلی زود است که بدانیم، دایی هم دارم که علاقه مند موسیقی و تئاتر بود و فکر می کنم اولین جرقه های علاقه ی من به هنر از اوست.

رقص خیلی بعد ها وارد زندگی من شد، هنگامی که دیپلم خود را در رشته ی سینما از هنرستان « سوره » ی مشهد دریافت کردم و پس از آن مشغول تحصیل در رشته ی کارشناسی نمایش در دانشگاه آزاد اسلامی در تهران شدم. در آن زمان بسیار تحت تاثیر سنت تئاتری « گروتفسکی » قرار داشتم، آگاهی رقص، به طور طبیعی و آرام آرام به آگاهی های من اضافه شد. البته همه چیز بستگی به این دارد که چه چیزی را « رقص » می نامیم. به یاد دارم که برای اولین بار پس از خواندن کتابی از « یوجینیو باربا » متوجه این موضوع شدم که آنچه را انجام می دهیم می تواند نام رقص نیز به خود بگیرد. باربا به خوبی در کتابش نشان می دهد که در بسیاری از سنت های نمایشی در سراسر دنیا و به خصوص در شرق، تفاوتی میان تئاتر و رقص، بازیگر و رقصنده وجود ندارد و حتی از یک واژه برای خطاب کردن آنها استفاده می شود. ولی مسئله در اروپا و به خصوص در فرانسه برعکس است، این دو هنر غالبا از هم گسیخته و جدا شده اند و نه تاریخ مشابه، نه مکان مشابه و نه حتی مخاطب مشابه به هم دارند.

آنچه در آن زمان به نظرم جالب می آمد این بود که در فضای پژوهش های یوجینیو باربا ، از کارمان تحت عنوان رقص هم دفاع کنیم. البته به رقص به معنای معمول کلمه نیزعلاقه پیدا کردم و از طریق مشاهده ی ویدئوهای کوتاهی از طراحان مشهور رقص همچون « پینا باوش » و« ساشا والتز » بر روی اینترنت ، با دنیای« رقص معاصر » نیز آشنا شدم. اما آنچه بیشتر مورد توجه من بوده و هست، معرفی رقص به شیوه ای دیگر و باز کردن گفتمانی تازه در باره ی رقص در جامعه ای با حساسیت های ایران بود. در ایران ذهنیت ها در رابطه با رقص بسیار محدود است، اینکه چطور می توانیم از این فکر دفاع کنیم که رقص تنها محدود به قالب ها و کلیشه های ذهنی ما از رقص ها ی سنتی و کاباره ای نیست و هنری است که بسیار گسترده تر از این قالب هاست و می تواند شکل های متنوع و چندگانه ای به خود بگیرد. اینکه رقص هم مانند دیگر اشکال هنری می تواند در چارچوب قوانین جاری، تعریف و در راستای ارزش ها و فرهنگ کشورمان به درستی تبیین شود و زندگی خود را دارا باشد. امروز هنگامی که از من پرسیده می شود، چطور رقص را کشف کرده ام، در جواب می گویم که اتفاقا هنور رقص را کشف نکرده ام ! …

مده آ ی  زیر زمینی

در پایان سال ۱۳۸۶، نمایش «مده آ» را که کاری زیرزمینی بود اجرا کردیم، چندین ماه  تمرین با گروه « تانتالوس » برای تنها یک اجرا در بیابانی در ۵۰ کیلومتری تهران، به دور از فضا های رسمی و معمول نمایشی و برای  ۱۵ تماشاگر. آنچه مهم است ضرورتی بود که این کار از دل آن برمی آمد. همانند « چنین گفت زرتشت » نیچه، نمایش در عین حال همه و هیچ کس را مخاطب قرار می داد، نوعی هدیه کردن خود به « هیچ ». شاید اتفاقا معنی واقعی کار « زیرزمینی » هم همین باشد.

به یاد دارم که سال بعد از این اجرای « زیرزمینی » در پروژه ای « رسمی » و مشترک بین ایران و مکزیک شرکت کردم. این نمایش که « لمنوس » نام داشت در« جشنواره ی بین المللی تئاتر فجر » در سال ۱۳۸۷ اجرا شد. به این ترتیب این بازی همیشگی بین «رسمی » و « زیرزمینی » برای من همواره نوعی پیش رفتن در هر دو جبهه، به طور همزمان بود : از طرفی پژوهشی هنری و رها شده از هر محدودیتی و از طرف دیگر پیدا کردن شیوه های تازه و راهی برای قابل پذیرش کردن نتایج و ثمره های این پژوهش ها در فضای رسمی.

روشن است که اجرای « مده آ » در بیابان، نوعی پاسخ به نظم حاکم در آن زمان بود، پاسخی به دشواری های کار کردن در ایران آنطور که می خواهیم، شیوه ای برای بیان نارضایتی هایمان بود و همچنین نشان از میل عمیق مان به تکان دادن خط ها می داد، میلی که با تجربه ی کارهایی تازه بروز پیدا می کرد ، تجربه ی شیوه های نوین بیان برای دوری جستن از فضا های معمول و راکد هنری که در آن زمان بر روی زندگی هنری خود احساس می کردیم.

در حقیقت نمایش نام « گولم » را بر خود داشت، نامی که دوستم « احمدرضا  » برای آن برگزیده بود. اما به نظر من و برای معرفی و شناساندن کارمان به مخاطب خارجی بهتر می نمایید که از نام « مده آ » که اسطوره ای شناخته شده در تمام دنیاست استفاده کنیم . به این ترتیب نام « مده آ » را بر روی نمایش نگاه داشتیم، با این امید که کار زیرزمینی ما به کار رسمی دیگران در خارج از ایران پیوند بخورد. اگرچه در آن زمان هنوز به روشنی به فکر خروج از ایران نبودم. نمایش « مده آ » به کمک اینترنت و عکس هایی که از آن در فضای مجازی منتشرکرده بودیم توجه بسیاری را در دنیا به خود جلب کرد و باعث شد که در تماس با شخصیت های بزرگ تئاتر همچون « ژولیا ورلی » و « یوجینیو باربا  » از « تئاتر اودین » قرار بگیریم، روزی آنها از دانمارک برایمان یک بسته کتاب و فیلم که در آن زمان به راحتی در ایران یافت نمی شد فرستادند تا اینکه بتوانیم هنرمان را از طرف خودمان و به شیوه ی خودمان گسترش دهیم.من حتی به لندن و اکوآدور هم دعوت شدم اما متاسفانه به علت سربازی نمی توانستم از کشور خارج شوم .همه ی این اتفاقات مرا به این فکر هدایت می کند که با تمام مشکلات و سختی ها ی موجود در ایران آنچنان هم همه چیز ناممکن نبود ه و نیست و اگر بخواهیم می توانیم کار مثبتی انجام دهیم و کاری از کار پیش ببریم، با دنیا در تماس قرار بگیریم و با این فضای دوگانه بازی کنیم، فضای دوگانه ای که زندگی روزمره ی ما هنرمندان در ایران را شکل می داد و به گمانم هنوز هم شکل می دهد. سپس سال ۱۳۸۸ فرا می رسد، اینقدر سریع، اینقدر عجیب، اینقدر واقعی…

سال ۱۳۸۸: اسطوره ی فرار

عجیب ولی واقعی : نام نمایشی بود که در آن زمان با « یاسر » در « کارگاه نمایش »،در مجموعه ی « تئاتر شهر » هر شب ساعت ۳۰ :۱۹ اجرا می کردیم. نمایش بسیار مورد استقبال تماشاگران قرار گرفته بود طوری که حتی یک هفته اجراها ی عمومان تمدید شد. البته نمایش «عجیب ولی واقعی » به نظرم از آن دسته نمایش ها یی نبود که مسئولین را غرق در خوشحالی کند، به یاد دارم اولین پوستر نمایش مان به علت عجیب  « اروتیک بودن » رد شده بود. اما به هر حال نمایش از طرف مخاطب و تماشاگران مورد توجه خاصی قرار گرفت و بازخورد های خوبی از نمایش می شنیدیم. یاسر پیشتر این نمایش را در سال۱۳۸۷ در «جشنواره ی بین المللی فجر » اجرا کرده بود، درست همان سالی که من با نمایش« لمنوس » در این جشنواره شرکت کرده بودم. در سال ۱۳۸۸ یاسر به من پیشنهاد کرد که جایگزین هم بازی اش « علی » شوم، چراکه وی به خاطر تحصیلات دانشگاهی در شهری دیگر نمی توانست در اجراهای عموم شرکت کند، یاسر از من خواست که کار را برای اجرای عموم آماده کنیم. در سال پیش از آن این نمایش را با اجرای یاسر و علی دیده بودم و به نظرم خیلی ورزشی و تکنیکی بود. پیشنهاد یاسر را با این شرط پذیرفتم که نمایش را پرورش دهیم و روی آن باز هم کار کنیم، او پذیرفت و ما مشغول به کار شدیم تا نمایش «عجیب ولی واقعی » را برای اجرای عموم آماده کنیم. اولین نسخه ی نمایش به ایجاد توهمی از یک شخصیت با بدنی نصف شده از وسط به کمک نور سیاه یا همان« بلک لایت » خلاصه می شد. لباس ها اجراکنندگان شامل تن پوش های می شد که بر روی هر کدام یک نیمه طرح ماهیچه یی بدن( بالا تنه و پایین تنه ) به رنگ فسفری نقش بسته بود، این دو نیمه بدن در طول نمایش سعی می کردند به یکدیگر وصل شوند و یا از هم فرار می کردند. تصویری از یک بدن عجیب. پس از گفتگو های فراوان با دیگر اعضای گروه، تصمیم بر این شد که در جایی از نمایش این دو شخصیت نیمه تن ، لباس های خود را در آورند و تبدیل به شخصیت هایی واقعی شوند،تا حدودی در راستای همان ایده ی شفافیت بازیگر – رقصنده ی« گروتفسکی»، شفافیتی که با آن بازیگر- رقصنده  قاد ر است چیزی را ورای یک « نقش » ساده و یا « تکنیک بدنی » بر ملا سازد . می خواستم که خیلی ساده این دو شخصیت آنجا روی صحنه باشند با لباس های ساده ی تمرین ، زیر نور معمولی صحنه، زندگی کنند و رقصی را آغاز کنند که آنها را به آگاهی زبان برساند و به گفتار بکشاند. تا اینکه سپس پرده ای سیاه روی آنها می افتد و آنها را خفه می کند و در نهایت سکوت را بر صحنه حاکم می سازد. ولی از میان این سکوت و در تاریکی صحنه و از میان این پرده ی سیاه ، چیزی بر می آید : یک دست و یک پا از زیر پرده بیرون می آید و به سمت بالا رشد می کند همانند گلها که در بهار پس از تحمل پرده ی برف روی خود، دوباره جوانه می زنند… تا اینکه به طور کامل از زیر پرده خارج می شدیم و عرق ریزان در مقابل تشویق تماشاگران تعظیم می کردیم…

پس از پایان اجرا و خروج از تئاتر شهر، از یکدیگر جدا می شدیم و هرکس به طرف خانه ی خود می رفت. من تنهایی از تئاتر شهر تا « میدان ولیعصر » را پیاده می رفتم، جایی که هر شب بساط انتخابات و ستاد های انتخاباتی برپا بود، طرفداران نامزدهای مختلف ریاست جمهوری هر یک در گوشه ای از میدان بودند، طرفداران آقای « احمدی نژاد » در یک طرف و طرفداران به نسبت جوان تر آقایان « موسوی و کروبی » در طرف دیگر میدان مشغول فعالیت بودند. مناظره ها در خیابان انجام می شد، هر طرف تلاش می کرد طرف دیگر را قانع به رای دادن به نامزد مورد نظر خود و یا کسانی مانند من که تصمیم داشتند رای ندهند را قانع به رای دادن کنند. به این ترتیب من هر شب نیم ساعتی را بین این جمعیت می چرخیدم و حرف هایشان را گوش می دادم، ولی باید اعتراف کنم که در آن زمان خودم را بسیار دور از همه ی این شور و اشتیاق ها ی انتخاباتی می دیدم. چندین سالی بود که در خانه ی ما ماهواره وارد شده بود و افکار من در آن زمان بسیار تحت تاثیر تلویزیون های لوس آنجلسی و مخصوصا  آن دسته که خود را  اُپوزیسیون  « رژیم » می نامیدند قرار داشت. اینطور بود که قانع شده بودم که نباید رای داد و برعکس باید کلیت جمهور ی اسلامی را تحریم کرد و انتخابات بازی نمایشی بیش نیست . سپس تاکسی می گرفتم و از « میدان ولیعصر » به  «میدان هفت تیر» می رفتم، محله ای که در آن با دوستانم در خانه ای دانشجویی زندگی می کردم. به یاد دارم که هر شب یک قوطی بستنی یک کیلویی « اسپیتمن » میهن از بقالی سر کوچه ی مان می خریدم و به خانه می بردم و با همخانه هایم در میان بحث های داغ سیاسی شبانه می خوردیم. در خانه هفت نفر بودیم : ایوب، شاهو، محمدحسین، بابک، پیام، سعید و خود من. در نزدیکی های روز انتخابات، خانه ما شبیه همان میدان ولیعصر شده بود : محمدحسین و بابک و ایوب می خواستند به « موسوی » رای بدهند، شاهو و پیام به « کروبی » و سعید به « احمدی نژاد » و من نمی خواستم رای بدهم. یادم هست شاهو می خواست به «کروبی» رای بدهد چراکه او درباره اقلیت ها قومی، قول هایی داده بود و برنامه هایی داشت ، شاهو « کُرد » بود و از سنندج برای تحصیل به تهران آمده بود. سعید می خواست به « احمدی نژاد » رای بدهد چراکه او را و منش او را در قدرت می پسندید و دوست داشت و من که از شهر مقدس مشهد می آمدم نمی خواستم رای بدهم.

ولی باید اعتراف کنم که در آن زمان خودم را بسیار دور از همه ی این شور و اشتیاق ها ی انتخاباتی می دیدم. چندین سالی بود که در خانه ی ما ماهواره وارد شده بود و افکار من در آن زمان بسیار تحت تاثیر تلویزیون های لوس آنجلسی و مخصوصا  آن دسته که خود را  اُپوزیسیون  « رژیم » می نامیدند قرار داشت.

یک هفته قبل از انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸، هر شب به همین منوال می گذشت : اجرای نمایش « عجیب ولی واقعی » در تئاتر شهر، پیاده رفتن تا میدان ولیعصر، گذراندن نیم ساعتی بین جمعیت و ستاد های انتخاباتی،خریدن یک قوطی یک کیلویی بستنی میهن، برگشت به خانه برای ادامه ی شب و بحث های بی پایان سیاسی و اجتماعی در فضای یک خانه ی دانشجویی. یادم هست روز انتخابات و رای گیری دوستانم صبح خیلی زود برای رای دادن از خانه خارج شدند در حالیکه من هنوز در رخت خواب بودم و می خوابیدم. همان شب، نتایج انتخابات  « محمود احمدی نژاد  » را بالاتر از همه و پیروز نشان می داد . بقیه ماجرا را می دانیم… بسیاری از مردم  در تهران از خانه ها خارج شدند و به اعتراض در خیابان ها راهپیمایی کردند، و بحث های سیاسی ما در خانه نیز ادامه پیدا کرد و سعی می کردیم آنچه در ایران اتفاق می افتد را بفهمیم. هر کسی تحلیل خودش را از اتفاقات پس از انتخابات داشت اما همه بر سر یک موضوع اتفاق نظر داشتیم : ضرورت جنبشی بدون خشونت و آرام. هنگامی که راهپیمایی ها و تظاهرات به خشونت کشیده شد ما همه خود را کنار کشیدیم.

ولی به هر حال من کسی نیستم که بخواهم در آن ماجراها ی پس از انتخابات سال ۸۸ بیشترین شکایت را داشته باشم و کاسه داغ تر از آش شوم، امروز ترجیح می دهم که داستان زندگی ام و آنچه بر من گذشته است را در زمینه ای وسیع تر و گسترده تر مورد بررسی قرار دهم.

یکی از این روزها خود من هم در میدان هفت تیر در حالی که در تردد بودم توسط یکی که به کیف سر شانه ام مشکوک شده بود فراخوانده شدم  و او پس از دیدن دوربین در کیف، مرا دستگیر کرد و در ماشینی مملو از آدم هایی مثل من انداخت، به همراه دیگران چندین و چند ساعت را درون این ماشین با چشمانی بسته در خیابان ها و به صرف باتوم و سیلی و فحش سپری کردیم و سپس آزاد مان کردند . من در آن روزها از اعتراض ها فیلم می گرفتم و مثل خیلی های دیگر در آن دوران ، این تصاویر و ویدئو ها را در صفحه ی فیس بوک قرار می دادم و با دنیا بر روی اینترنت تقسیم می کردم. آنچنان که در چنین شرایطی در همه جا مرسوم است چندین باتوم و سیلی هم خورده بودم. البته می توانست جدی تر و یا کمتر جدی تر باشد، چه می دانیم. امروز که از ایران خارج شده ام و به آن روز ها فکر می کنم، اتفاقات آن دوران را با دیگر اتفاقات دنیا مقایسه می کنم ، برای مثال به یاد  «کِبِک کانادا » می افتم، جایی که در سال  ۱۳۹۱ برای برنامه ای دو هفته ای به آنجا سفر کردم، درست در همان دوران تظاهرات های مردمی و دانشجویی که معروف به  « بهار اَفرایی » شده بود. آنجا هم با اینکه جامعه ی کِبِک کانادا، ظاهرا جامعه ایی آرام است، نحوه ی برخورد پلیس با تظاهر کنندگان و راهپیمایان چندان مهربانانه نبود و خیلی از دانشجویان و معترضین حسابی کتک خورده بودند ! هرچند این دلیلی برای بی گناه جلوه دادن آنچه در ایران توسط برخی عناصر تند رو اتفاق افتاد نیست. ولی به هر حال من کسی نیستم که بخواهم در آن ماجراها ی پس از انتخابات سال ۸۸ بیشترین شکایت را داشته باشم و کاسه داغ تر از آش شوم، امروز ترجیح می دهم که داستان زندگی ام و آنچه بر من گذشته است را در زمینه ای وسیع تر و گسترده تر مورد بررسی قرار دهم.

ما برای اجری نمایش « عجیب ولی واقعی » به  « جشنواره ی مُولهایم » در آلمان دعوت شده بودیم، یکی از برنامه گذاران این جشنواره نمایش ما را در تهران دیده بود و آن را برای اجرا در آلمان برگزیده بود. در آن دوران من دفترچه ی سربازی ام را فرستاده و منتظر اعزام به سربازی بودم و طبق قانون نمی توانستم از کشور خارج شوم ولی با پیگیری های مستمر و با تلاش فراوان و از این اداره به آن اداره رفتن و با این مسئول و آن مسئول صحبت کردن، توانستم تاریخ اعزام به سربازی ام را دو ماه عقب بیاندازم . به این ترتیب با قرار وثیقه ای پانزده میلیون تومانی، گذرنامه ی موقت گرفتم و اینطور می توانستم دوهفته برای اجر به آلمان سفر کنم.

ما به آلمان در حالی می رفتیم که ایران برهه ای حساس و سرشار از تنش سیاسی و اجتماعی را از سر می گذراند ،دوره ای با خشونت های اجتناب ناپذیری که همیشه در همه جای دنیا جنبش های بزرگ اجتماعی را همراهی می کند. هواپیما در تاریخ ۱۹ مهرماه ۱۳۸۸ از فرودگاه  « امام خمینی » تهران برخاست و در فرودگاه شهر « دوسلدورف  » آلمان بر زمین نشست.

یکی از نکاتی که  از  بدو  ورود به آلمان توجه  مرا  به خودش بسیار جلب می کرد، آرامش بود. حتی به خاطر دارم در دفترچه ی یادداشتم، جایی نوشتم : «اینجا آرامش در چشم ها موج می زند ولی در عین حال این آرامش مرا می ترساند !» به هتل مان در شهر « اوبِرهازِن » رفتیم. بعدازظهر آن روز، آرام ترین خواب زندگی ام را در اتاق هتل تجربه کردم. شب، تنهایی در همان محله ی هتل چرخی زدم ، سپس در یک رستوران، پیتزایی خریدم و همراه با یک نوشیدنی خوردم.عمیقا پس از آن همه تنش و سر وصدا به این آرامش و سکوت احتیاج داشتم.

فردای آن روز برای ملاقات با مدیر تئاتر شهر مولهایم، آقای « روبرتو چولی » همراه دیگر گروه های دعوت شده، پیش او رفتیم. او ابتدا پس از خوش آمد گویی کمی در رابطه با اتفاقات چند ماهه ی اخیر ایران صحبت کرد، اما برای من اصلا کافی نبود. من از دلِ همه ی این اتفاقات می آمدم و هنوز به شدت هیجانی، عصبانی و احساسی بودم و این فضای « آرام و خنثی » در آلمان مرا به شدت آزار می داد. به همین دلیل به فکر طرحی افتادم. می خواستم خواسته های جوانان در آن « جنبش سبز » را نمایندگی کنم و آنها را به نوعی در کارم انعکاس دهم. این مسئولیت را بر دوش خود احساس می کردم که در آن موقعیت کاری انجام دهم و دستکم من خنثی باقی نمانم و در عین حال به خوبی می دانستم که انجام چنین حرکتی مرا وادار به ماندن در سفر خواهد کرد، اما به هر حال من تصمیم خود را گرفته بودم : می خواستم این آرامش را بشکنم، حتی اگر به این قیمت باشد که دیگر نتوانم آنطور که قرار بود به ایران برگردم…

دو اجرا در تاریخ های ۱۴ و ۱۷ اکتبر  برای نمایش ما در نظر گرفته شده بود. در روز اول اجرا به دلایل مختلف، طرح سری ام را عملی نکردم. اما در اجرای دوم، آن هنگام که دو بازیگر- رقصنده شروع به بازیافتن زبان و کلام می کنند،اینطور طراحی کرده بودم که به جای گفتن کلمات غیر قابل فهم و بی معنی، آنطور که در تهران اجرا کرده بودیم، این بار در آلمان از کلمات و جملات کاملا قابل فهم و در رابطه با شعار هایی که در خیابان ها شنیده بودم استفاده کنم : رای من کجاست !، آزادی برای ایران !، همبستگی با مردم ایران !

برای ترجمه ی این جملات به آلمانی از دوستی به نام « کیوان » که با او از طریق فیس بوک آشنا شده بودم، کمک گرفتم. و در پایان نمایش هنگامی که پرده ی سیاه به روی ما می افتاد و یک دست ( که دست من بود ) و یک پا ( که پای یاسر ) از پرده بیرون و آرام آرام بالا می آمد و جوانه می زد، تصمیم گرفته بودم که دور مُچ دستم، روبان سبزی ببندم و با روبان سبز و همراه علامت پیروزی دستم را از زیر پرده بیرون بیاورم. آن شب در تئاتر، آرامش از میان رفته بود…

هنگامی که امروز دوباره به این لحظات فکر می کنم، با خودم می گویم که رفتارم دربرابر همکاران و دوستانم که از برنامه ی من هچ اطلاعی نداشتند، کاملا غیر مسئولانه و غیرحرفه ای بود و ممکن بود برای آنها مشکلاتی ایجاد کند، چه می دانیم. در تاریخ ۱۹ آبان ۱۳۸۸، تقریبا یک ماه بعد از آن اجرای معروف، با یاسر از طریق ایمیل تماس گرفتم تا جویای احوالشان شوم. او چنین پاسخ داد : « سلام دادای بی معرفت… معلوم هست کجایی…؟؟؟ رفتی که رفتی !!!ما همه خوبیم، شما چطورین؟ خیلی نگران بودیم ( اجراهای شهر لوراخ هم خیلی توپ بود و با چند تا کشور دیگه ارتباط گرفتیم) اینجا خداروشکر هیچ خبری نشد و مشکلی پیش نیومد … و کسی از اون ماجرا چیزی نپرسید و اصلا براشون مهم نبود انگار…؟ ! ( فقط مرکز هنر های نمایشی با نظام وظیفه به مشکل میخوره در آینده… و یه جورایی اعتبار من هم زیر سوال بردی…) بچه ها و گروه های دیگه هم همشون نگران بودن از اینکه چرا تو گروه ما یک نفر بی ملاحضه ی دوستانش و خیلی چیزهای دیگه، همچین کاری کرده و نگران ما بودن !!!؟؟؟ به نظر همه این کار توفقط تلاشی بود برای فرار و پناهندگی تو… بگذریم…تموم شد… از خودت بگو… چه میکنی، کارات ردیف شده حالا…؟ من تا چند روز دیگه میرم هلند برای یکماه تمرین و اجرا تو فستیوال. خانوادت نگرانت نیستن؟؟ خیلی مراقب باش،به هر کسی اعتماد نکن !!!!!. » از طرف : یاسر، شیماه، علی، فرشاد

زندگی « خارج از متن »

در تاریخ ۱ آبان ۱۳۸۸ و دقیقا ساعت ۴۹ : ۱۲ ظهر همراه « شاهرخ مشکین قلم »،ایرانی تبار فرانسوی که عضو یکی از بزرگترین تئاتر های فرانسه به نام « کمدی فرانسز » بود به ایستگاه قطار پاریس رسیدم. شاهرخ نیز همان زمان در آلمان بود و من که پیشتر با او هماهنگ کرده بودم، به او در شهر فرانکفورت پیوستم وسپس چند روز بعد باهم با قطار از فرانکفورت به پاریس عزیمت کردیم. چندین سال بود که با شاهرخ از ایران و از طریق ایمیل در تماس بودم بدون اینکه هرگز یکدیگر را دیده باشیم. برای اولین بار احمدرضا دوستی که در گروه « تانتالوس » باهم کار می کردیم درباره ی شاهرخ برای من گفته بود. خود او نیز از طریق برادرش سعید که مدتی در پاریس اقامت داشت با شاهرخ آشنا شده بود، اینطور بود که من با شاهرخ در تماس شدم و مدتی دائم با او از طریق ایمیل معاشرت می کردم . شخصا بسیار برای شاهرخ احترام قایلم و کارش را تحسین می کنم، اما این واقعیت را نمی توان نادیده گرفت که ما از دو نسل متفاوت هستیم و دو دوره ی متفاوت از تاریخ ایران را زندگی کرده ایم. او از ایران پیش از انقلاب اسلامی می آید و من فرزند انقلاب هستم. هرچند ما نکات مشترک فراوانی می توانیم داشته باشیم اما نوع نگاه ما با هم بسیار تفاوت دارد. برای مثال تا آنجا که به من مربوط می شود ، من هرگز در میان جامعه ی ایرانی خارج از کشور در پاریس احساس خوبی نمی کردم به همین خاطر بود که تنها پس از چند هفته از تاریخ رسیدنم به پاریس، از ایرانیان خارج نشین دور شدم. نیاز داشتم آدم های تازه ای را ملاقات کنم و فرهنگ های دیگری را بشناسم و هوایی تازه کنم، چراکه گاهی اوقات محافل خارج نشینی می تواند قالبی بسیار بسته و از خود بیگانه شود و من به هیچ وجه تمایلی به آن نداشتم. البته مطمئنا این مربوط به همه ی ایرانیان خارج از کشور نمی شود و گاهی جامعه ی ایرانیان خارج از کشور جنبه های مثبتی هم دارد، مانند کمک به دیگر ایرانیان، همبستگی با هم وطن و غیره. اما جنبه ی منفی و ویران کننده نیز می تواند داشته باشد، برای نمونه و دلیل بر این مدعا، پیامی است که یک روز از یکی از کاربران فیس بوک با نام کاربری « یک ایرانی وطن پرست  » از ایرانیان خارج نشین لوس آنجلس دریافت کردم، او برایم چنین نوشته بود  :  «  آقای افشین، در اخبار دیدم که قرار است فیلمی درباره زندگی یک رقصنده ی ایرانی ساخته شود، ابتدا بسیار خوشحال شدم که هنرمندان ایرانی فرهنگ و هنر پارسی را نمایش می دهند. سپس اسم شما را در اینترنت جستجو کردم و کمی از کار های شما را روی اینترنت دیدم، خیلی سریع متوجه شدم که شما هیچ چیز از هنر اصیل پارسی نمی دانید و فقط یک روشنفکر احمق هستید که دور و برتان را در فرانسه آدم های احمق تر از خودتان فراگرفته اند و به شما اینطور القا می کنند که آنچه انجام می دهید بسیار عالی است و شما هم باور کرده اید ! خیلی متاسفم اما شما هیچ چیزی از هنر اصیل پارسی نمی دانید ! اگر واقعا می خواهید برقصید بهتر است حداقل کلاس رقص بروید و رقص بیاموزید ! در همان پاریس هنرمندی هست به نام شاهرخ که می توانید از وی کمی رقصیدن بیاموزید ! …  »

گاهی اوقات بعضی از خارج نشین ها در چنین فضاهایی سیر می کنند و رابطه شان را با سرزمین مادری اینچنین زندگی می نمایند و خود را در نگاهی توهمی وتخیلی از سرزمین   « آریایی پارس » و « هخا  » زندانی می کنند، « سرزمین  آریایی پارس » که همیشه برای آنها به وسیله ی عرب ها و ملا های بدجنس و جمهوری اسلامی و غیره فاسد شده و هنر اصیل « آریایی-پارسی » منحط گردیده است. این ایرانیان خارج نشین و مخصوصا در لوس آنجلس که خود را به اصطلاح « اُپوزیسیون » می نامند به نوعی خویشتن را نگهبانان معبد ی اصیل فرض می کنند، معبدی که در واقع هرگز وجود خارجی نداشته و ندارد !

بنابراین همانطور که مشاهده می کنید گاهی اوقات بعضی از خارج نشین ها در چنین فضاهایی سیر می کنند و رابطه شان را با سرزمین مادری اینچنین زندگی می نمایند و خود را در نگاهی توهمی وتخیلی از سرزمین   « آریایی پارس » و « هخا  » زندانی می کنند، « سرزمین  آریایی پارس » که همیشه برای آنها به وسیله ی عرب ها و ملا های بدجنس و جمهوری اسلامی و غیره فاسد شده و هنر اصیل « آریایی-پارسی » منحط گردیده است. این ایرانیان خارج نشین و مخصوصا در لوس آنجلس که خود را به اصطلاح « اُپوزیسیون » می نامند به نوعی خویشتن را نگهبانان معبد ی اصیل فرض می کنند، معبدی که در واقع هرگز وجود خارجی نداشته و ندارد ! خیلی از این به اصطلاح اُپوزیسیونی ها مخصوصا در ایالات متحده ی آمریکا ، نان سیاه نمایی ایران و شیطانی جلوه دادن رژیم آن را می خورند، ولی در حقیقت این آدم ها شاید دشمنی بزرگتر از خودشان نداشته باشند. امروز وقتی به این فکر می کنم که خود من نیز چندین سال در ایران از طریق شبکه های ماهواره ای تحت تاثیر چنین گفتمان هایی بودم، واقعا احساس شرم می کنم و پشیمانم که گاهی وقتم را  چنین بیهوده به هدر داده ام. خدا را شکر که سفر،جوان خام را پخته می کند   یا به قول سعدی: بسیار سفر باید تا پخته شود خامی …

دوسال اول زندگی ام در فرانسه به قول معروف سرم از شهرت گرم بود و تنها چیزی که باعث می شد پاهایم را روی زمین نگاه دارم ، کلاس های تمرین در مرکز رقص فرانسه بود که مرا برای تحصیل به مدت یکسال و نیم پذیرفته بود. این رفت و آمد ها ی روزانه به این مرکز به نوعی محور زندگی جدید من در فرانسه را شکل می داد. ولی از طرفی هنوز در عمق وجودم نوعی آشفتگی و هیجان احساس می کردم، نوعی عصبانیت و عناد  که در اعماق وجود من جایی به آرامی خفته بود.

در دو سال اول اقامتم در فرانسه زمان زیادی را صرف چرخیدن در فیس بوک و خواندن نظرات دیگران درباره ی داستان به شدت رسانه ای شده ی خودم می کردم، به نوعی دچار خودشیفتگی و اسیر شهرت گردیده بودم. اما یک روز تصمیم گرفتم که صفحه ی شخصی فیس بوک خود را ببندم و از عضویت فیس بوک خارج شوم. احساس می کردم که این شبکه های اجتماعی در حال به بند افکندن افکار و اندیشه هایم در قالبی بسته و دایره وار از اخبار و اطلاعاتی جویده شده هستند و از جمله زندگی خود من نیز در حال محدود شدن به « داستان رسانه ای شده ام » بود.

یک روز مدیر مرکز ملی رقص فرانسه مرا برای تماشای نمایشی از کارگردان و طراح رقص معروف بلژیکی« آلن پلاتل » دعوت کرد، نام نمایش « خارج از متن برای پینا » بود ، این نمایش در تئاتر شهر پاریس اجرا می شد. نمایش با یک سوال ساده تمام می شد که توسط یکی از رقصندگان در پایان نمایش مطرح می گردید. رو به تماشاچیان این سوال مطرح می شد  :« آیا کسی هست که بخواهد با من به روی صحنه برقصد؟»  تماشاگران هیچ پاسخی نمی دادند و همه گویی خفقان گرفته بودند، و این آرامش سنگین و آزار دهنده ی سالن نمایش برای من غیر قابل تحمل بود، بنابراین از جای خود بلند شدم و فریاد زنان گفتم : « من می خواهم برقصم ! »، البته بعضی ها این رفتار من را بی ربط و متظاهرانه دیدند. در برنامه ای که در شهر « کان » در فرانسه توسط  « ژان مارک آدولف » ترتیب داده شده بود و من هم در آن شرکت کرده بودم،اتفاق مشابهی افتاد، آنجا نیز نتوانستم فریادم رانگه دارم… این پروژه شامل یک ماه کارگاه خلاقیت بود و بیش از ۴۰ هنرمند از سراسر دنیا در آن شرکت می کردند، روز اول همه دور هم جمع شدیم و طبق معمول هر یک خود را معرفی می کرد، و کم و بیش همه یک چیز را دائم تکرار می کردند :« اسم من فلان است… و خیلی خوشحالم که در اینجا هستم و غیره… »، کم کم حوصله ام سر می رفت و آن را خیلی خسته کننده و یا زیادی « آرام » می دیدم، هنگامی که نوبت معرفی به من رسید، فریاد ی سر دادم و سپس با زبان الکن فرانسوی ام در آن زمان گفتم : « این نام من است… » به خاطر دارم که « ژان مارک آدولف » بعد ها به من گفت که از نظر او حرکت من بی ربط و خارج از متن بوده و ناراحت شده بود، ولی خُب در حقیقت من واقعا خارج از متن بودم، و این آرامش در کشور تازه مرا به شدت می ترساند.

در دو سال اول اقامتم در فرانسه زمان زیادی را صرف چرخیدن در فیس بوک و خواندن نظرات دیگران درباره ی داستان به شدت رسانه ای شده ی خودم می کردم، به نوعی دچار خودشیفتگی و اسیر شهرت گردیده بودم. اما یک روز تصمیم گرفتم که صفحه ی شخصی فیس بوک خود را ببندم و از عضویت فیس بوک خارج شوم. احساس می کردم که این شبکه های اجتماعی در حال به بند افکندن افکار و اندیشه هایم در قالبی بسته و دایره وار از اخبار و اطلاعاتی جویده شده هستند و از جمله زندگی خود من نیز در حال محدود شدن به « داستان رسانه ای شده ام » بود.

پس ا ز خارج شدن ار هیاهوی رسانه ای و شبکه های به اصطلاح اجتماعی، آرام آرام سکوت به زندگی ام باز گشت، و به من این فرصت را داد تا از زمان و زندگی ام برای مطالعه بیشتر استفاده کنم و خود را در آرامشی اطمینان بخش با کتاب و مطالعه قرار دهم تا نگاه متعلق به خودم را بازیابم و داستان زندگی ام را جوری دیگر بنگرم و مورد تحلیل قرار دهم. در این مسیر اندیشه های کسانی چون، دلوز، بوردیو، فانون، ادوارد سعید، چامسکی، سهروردی، ملاصدرا، طارق رمضان و مجتهد شبستری برایم راهگشا بوده و هست، اینچنین بود که به دور از هیاهو ی حواس پرت کننده ی بیشتر رسانه های بزرگ، شروع به یافتن دوباره ی خودم و اندیشه ام کردم و آرام آرام نوع نگاهم به خود و دنیا ی اطرافم متحول گردید.

اولین کتابی را که سعی کردم به زبان فرانسه بخوانم دقیقا به یاد دارم، کتابی بود روانشناسانه با عنوان « نیاز به رقصیدن »، تمام کردن این کتاب مدت زیادی به طول انجامید چراکه قسمت به قسمت کتاب را به این صورت که در یک دست کتاب و در دست دیگر تلفن همراه که یک نرم افزار واژنامه ی فرانسه به فارسی در آن داشتم، به مرور می خواندم. به این ترتیب این کتاب را هرروز هنگام رفتن به سر کار و تمرین در وسایل حمل و نقل عمومی و از جمله مترو ی پاریس،در پارک ها، در قهوه خانه ها و غیره دائم می خواندم و ترجمه می کردم و در عین حال با این کار زبان فرانسه ام نیز پرورش می یافت تا جایی که رفته رفته پس از مدتی زبان فرانسه ام آنچنان خوب شد که می توانستم کتاب های فلسفی و پیچیده را نیز بخوانم و درک کنم، البته خُب خیلی از کتاب های فلسفی همچون « هوسرل » را همچنان نمی فهمم ! …

در تاریخ ۱ آبان ۱۳۸۹، درست یک سال پس از رسیدن به فرانسه، گروه فرهنگی هنری « رفورمانس » را تشکیل دادم و اولین نمایش مان را تحت عنوان « فریاد » در مرکز ملی رقص فرانسه به روی صحنه بردیم.

در کنار نمایش ها ی بلند مدت مانند  « فریاد » و یا  آخرین نمایش مان« تنهایی پر هیاهو »، در طول این سال ها ، چندین و چند پرفورمانس هم در مکان های غیر معمول اجرا کرده ام. این نوع اجرا ها در فرانسه برای من به نوعی در راستای همان کار های زیر زمینی و مستقل در ایران بود، هر چند متن زندگی من عوض شده بود اما در وجود من این نیاز به بازی بین کار  «رسمی » و « غیر رسمی » همچنان باقی مانده بود و ریشه داشت. به گمانم این تمایل برای خارج شدن از قالب های معمول و شناخته شده، و کشف شیوه های نوین برای بیان هنری، و خلق ظرفیت های دیگر برای بودن در دنیا، در بین بسیاری از هنرمندان ایرانی وجود دارد و مشترک است. آنچه امروز برای من از اهمیت برخوردار است ، همانی است که جامعه شناسان در ایران و دیگر کشور ها از آن به عنوان « باز کردن افق ممکن ها و خلق ظرفیت های تازه » سخن می گویند!

آشیانه ی من به روی پُل

پس از گذر سال ها، این آرامش و سکوت که اینچنین مرا از همان بدو ورود به اروپا می ترساند، آرم آرام برای من تبدیل به تنهایی پر هیاهو شد… زندگی در تبعید و تبعاتش ! تبعیدی که هرگز در آن امر « بازگشت » بدون پرسش باقی نمی ماند.مسئله ایی دشوار، دردآور و تنهایی آور که به طور اجتناب ناپذیری دیگران را نیز درگیر خود می کند : خانواده، همسر، دوستان، همکاران از هر دست و از هر مکان. اما به هر حال تبعید جنبه های مثبتی هم دارد و مشخصا همانطور که « ادوارد سعید » نیز می گوید، تبعید نگاه انسان را به خود و به دنیای اطراف خود دقیق تر می کند.

صبح روز بعد از اولین اجرای نمایش تازه مان با نام « تنهایی پر هیاهو » در شهر « تور » فرانسه، به سرعت خود را به پاریس رساندم تا به سفارت ایران بروم . روز ۲۴ خرداد ۱۳۹۲، روز انتخابات ریاست جمهوری در ایران بود و بر خلاف انتخابات سال ۸۸ ،این بار تصمیم گرفتم که رای بدهم و رای خودم را خودم در صندوق رای بیاندازم ! آنطور که دوست جامعه شناسم می گوید هنگامی که در خارج از کشور و در تبعید زندگی می کنیم، رای دادن تنها پیوند سازمانی با کشور زادگاه محسوب می شود، اما واقعا ورای این مسئله، فکر می کنم نوع نگاه من به دنیا و مسائل ایران نیز نسبت به چند سال پیش بسیار تغییر کرده است و البته بدیهی است که متن سیاسی و اجتماعی ایران هم از زمان خروج من بسیار تغییر کرده است. اکنون من ضرورت حضور در دو کشور را عمیقا در خود احساس می کنم، دو کشوری که امروز مرا شکل می دهند، ایران از یک طرف و فرانسه از طرف دیگر، هر دو جزئی از من شده اند و زندگی مرا را می سازند. همانطور که مادرم می گفت : « مراقب باش پسرم ، پل پشت سرت را خراب نکنی ! » شاید معنی این اصطلاح مشهور این باشد که پل ها برای عبور در هر دو مسیر ساخته شده اند، برای رفت و برگشت. دقیقا چطور و در چه قالبی این مهم برای من امکان پذیر است را هنوز نمی دانم و نمی توانم آن را شرح دهم. آنچه می دانم این است که بازگشت من به ایران پس از اولین سفر من به خارج از ایران در ۵ سال پیش، به من این فرصت را خواهد داد تا با تجربه ای که در این سال ها کسب کرده ام بتوانم اولین خشت این پل را بین دو کشور بنا بنهم…

تبعید نگاه انسان را به خود و به دنیای اطراف خود دقیق تر می کند.

 خانواده ام  هنوز  به طور روشن در جریان این  بازگشت و سفرم به ایران نیستند، نمی خواهم که بی جهت نگران شوند. شاید فکر کنند که پس از بازگشت، برایم مشکلاتی پیش  آید؟ من اینطور فکر نمی کنم. اخیرا قانونی تازه  در ایران به تصویب رسیده که به کسانی همچون من که هنوز خدمت سربازی شان را انجام نداده اند و در خارج از کشور اقامت می کنند، این اجازه را می دهد که برای  سفری حداکثر سه ماهه  در سال به کشور بازگردند و بدون مشکل از کشور خارج شوند. دری باز شده  و بازگشت ممکن گردیده  است.

این بازگشت و سفر به ایران در آینده ایی نزدیک برای دید و بازدید از دوستان، نزدیکان و خانواده نیز هست، اینکه بزرگ شدن خواهر کوچکم را نظاره گر باشم ، خواهر یکی یکدانه ای که فرصت زیادی برای دیدارش از پنج سال پیش را نداشته ام، همینطور به دست بوسی پدر و مادرم و همچنین به پا بوسی« امام رضا » که جزئی از خانواده ی ما مشهدی هاست بروم، به قول معروف  می روم تا  استخوانی سبک کنم. هر چند زندگی در تبعید به ما این فرصت را نیز داد که سفر کنیم، و با خانواده در کشور هایی چون ارمنستان و ترکیه ملاقات داشته باشم، سفرهایی که شاید بدون این اتفاقات و اگر در ایران ماند ه بودم هیچگاه برایمان میسر نمی شد .  به هیچ وجه اینجا  قصد کوچک کردن و سطحی جلوه دادن حجم و سنگینی شرایط تبعید را ندارم و نمی خواهم گذشته را توجیه و آن را برای آرامش روانی ام استدلال کنم و عقلانی جلوه دهم ، ولی خُب باید همیشه جنبه های مثبت اتفاقات را دید، نیمه ی پر لیوان را نگریست و گرنه هیچگاه پیش نمی رویم.

با تداعی کردن نماد پل، به یاسر نیز فکر می کنم، به آن « قرار ملاقات در آلمان » که باعث شد هر کدام از ما راه متفاوتی را در پیش بگیرد و هر یک از ما را در دو ساحل دنیا قرار دهد. یاسر به ایران بازگشت و گروه « بدن دیوانه » را آنجا تشکیل داد و از آن زمان تا به امروز چندین نمایش با این گروه به روی صحنه در ایران و در کشور های دیگر آورده است و من به فرانسه رفتم و گروه «رفورمانس » را شکل دادم. درست است که هر کدام از ما راه نسبتا متفاوتی را در پیش گرفت اما هر یک از ما راه خودش را برای ادامه ی کار کردن و فعالیت پیدا کرد و بدون شک روزی خواهیم توانست تجربه هایمان را با هم و با دیگران تقسیم کنیم و « فریاد » مان را در  این دنیای  « عجیب ولی واقعی » سر بدهیم.

کاری که یاسر و دیگر هنرمندان در ایران انجام می دهند، تائید این نظر است که آنچنان هم که ما فکر می کنیم، همه چیز در کشور خشک و منجمد نیست و واقعیت ایران مثل همه جای دیگر بسیار پیچیده تر از آن چیزی است که ما فکر می کنیم. هنگامی که در خارج از کشور،گفتمان های درباره ی ایران ( درباره ی هنر به طور کلی و رقص به طور مشخص  ) را در رسانه های خارجی رصد می کنیم، متوجه این موضوع می شویم که همیشه این گفتمان ها فقط و فقط در باره ی « سانسور » و « سرکوب » است که به راحتی مورد بهره برداری جریان هایی خاص در راستای بی اعتبار جلوه دادن « جمهوری اسلامی » به عنوان تمامیت مشروع سیاسی ایران می گردند ، تمامیت سیاسی که از بدو شکل گیری اش در ایران در نگاه بسیاری از اروپایی ها از نظر سیاسی و فکری، غیر مشروع و غیر عقلانی جلوه داده شده است. البته بدیهی است که اینجا قصد بهشت جلوه دادن ایران را ندارم و کاملا بر این واقعیت واقفم که در ایران نیز مشکلات فراوانی وجود دارد که می بایست به مرور حل شود . اما مجبور نیستیم چنین ابلهانه ایران را در جهان « گرگ بدجنس » جلوه داده و آن را « محور شرارت » قرار دهیم، متاسفانه رسانه های هوچی گر بین المللی با سطحی نگری به جای کمک کردن به درک پیچیدگی های ایران و جامعه ی آن و تلاش در پیدا کردن راه حل های تازه برای مشکلات، تنها به از دست دادن فرصت ها و خشک کردن ظرفیت ها کمک می کنند.

هنگامی که در خارج از کشور،گفتمان های درباره ی ایران ( درباره ی هنر به طور کلی و رقص به طور مشخص  ) را در رسانه های خارجی رصد می کنیم، متوجه این موضوع می شویم که همیشه این گفتمان ها فقط و فقط در باره ی « سانسور » و « سرکوب » است که به راحتی مورد بهره برداری جریان هایی خاص در راستای بی اعتبار جلوه دادن « جمهوری اسلامی » به عنوان تمامیت مشروع سیاسی ایران می گردند ، تمامیت سیاسی که از بدو شکل گیری اش در ایران در نگاه بسیاری از اروپایی ها از نظر سیاسی و فکری، غیر مشروع و غیر عقلانی جلوه داده شده است.

یکی از انتقاد های جدی « ادوارد سعید » در رابطه با آنچه او «شرق زدگی» در نگاه غربی ها می نامد، دقیقا در نفی کامل این نوع نگاه غربی ها از شرق است که آن را تمامیتی همگون و یک شکل و بی جنبش نشان می دهد که قادر به کوچکترین تغییر تاریخی در خود نمی باشد. امروز، من به خوبی این نکته را درک کرده ام که مسائل و مشکلات ایران به این سادگی نیست که بخواهیم به آنها با نگاهی قطبی و صفر و صدی بنگریم . گروه یاسر ، این واقعیت را گوشزد می کند که در ایران هم بدن ها دیوانه اند و تئاتر فیزیکال و رقص وجود دارد، هر چند لباس نامی دیگر همچون « تئاتر جسمانی »، « کار حرکت و فرم »، « حرکات موزون »، « ورزش ایروبیک »، «ژیمناستیک ریتمیک » و غیره به خود بپوشاند. رقص به این ترتیب در ایران ممنوع نیست، مشکل واقعا آنچنان از قانون نمی آید چراکه قانونی نوشته شده و به طور مشخص آن را ممنوع نکرده است بلکه مشکل از عدم تعریف و تبیین درست رقص در چارچوب قانون جاری و ذهنیت های غلط ما در رابطه با رقص است. مهجوریت رقص از تفسیر های محدود ما  از هنر رقص بر می آید که آن را به قالب های باسمه ای  مانند  « با با کَرَم  »و « کاباره ایی » خلاصه می کند و هنر رقص را به طور کل تنها مصداق منافی عفت عمومی و برابر فحشا و لهو لعب قرار می دهد. به طور تاریخی، نوعی دوگانگی و اکراه در برابر رقص در جامعه ی ایران وجود دارد که در تصمیمات سیاسی و فرهنگی نیز منعکس می شود، گره ی رقص و چرایی مهجوریت آن در ایران و چگونگی شنیده شدن آن در جامعه ی ایران در پیشگاه ایرانیان و همچنین در نزد مدیران فرهنگی، بحث مفصلی است که در این مجال نمی گنجد و خود نیاز به مطالعه ای مفصل دارد.

رقص به این ترتیب در ایران ممنوع نیست، مشکل واقعا آنچنان از قانون نمی آید چراکه قانونی نوشته شده و به طور مشخص آن را ممنوع نکرده است بلکه مشکل از عدم تعریف و تبیین درست رقص در چارچوب قانون جاری و ذهنیت های غلط ما در رابطه با رقص است. مهجوریت رقص از تفسیر های محدود ما  از هنر رقص بر می آید.

به همین ترتیب نوعی دورویی و ابهام نیز در فضا های رسمی در ایران شکل گرفته که تصمیمات سیاسی و فرهنگی را سلیقه ایی و مبهم می نماید، مانند مسئله ی رقص و یا حتی استفاده از شبکه های اجتماعی چون فیس بوک، همانطور که می دانیم این شبکه ی اجتماعی از سال ۱۳۸۸ به دلایل« امنینتی » در ایران مسدود شده است، این در حالی است که اعضای دولت جدید و از جمله آقای « محمد جواد ظریف » در آن فعال هستند و به طور قابل توجه ای از آن استفاده می کنند . شاید  یکی از وظایف مهم ما به عنوان هنرمند،  همین عبور از اشکال مختلف دورویی و ریا در نظم حاکم و واقعیت های جاری کشورمان باشد و این مهم با نقد خود و جامعه و تبیین درست مسائل مربوط به آن و تحلیل دقیق زندگی خود بدون خلط مبحث، امکان پذیر است . بهتر است به جای آتش بیار معرکه شدن آنهایی که تنها به فکر ویران کردن و جدا کردن انسان ها و فرهنگ ها از یکدیگر می باشند به اندیشه ی آن هایی که به فکر ایجاد پل برای پیوند بین فرهنگ ها و ملاقات بین انسان ها هستند کمک کنیم.

به نظرم شاید هنوز  زود باشد که از یک «جنبش بازگشت » به ایران صحبت کرد اما می توان مشاهده کرد که آگاهی نوینی در مورد ایران و نوع نگاه به آن در جهان در حال شکل گیری است. برای نمونه می توانیم از «جنبش سفر به ایران» حرف بزنیم، طبق آمار از زمان ریاست جمهوری آقای «حسن روحانی »، تعداد سفرها به ایران سه برابر شده است، چیزی که می تواند نشان از این واقعیت باشد که نوع نگاه به ایران هم در نزد ایرانیان و هم در نزد خارجی ها در حال تغییر است. برای مثال دو دوست فرانسوی من « فلورا » و « ژولی » که اخیرا هر یک جداگانه به ایران سفر کرده اند، این مسئله را تائید می کنند که تصویری که پیش از سفر کردن به ایران از ایران داشته اند با تصویری که پس از سفر به ایران به دست آورده اند، از زمین تا آسمان با هم فرق می کند، هر دوی آنها اینطور گواهی می دهند که در ایران بیش از هر جای دیگر مانند ترکیه و هند به عنوان یک زن احساس امنیت کرده اند. به همین ضرورت است که گاهی باید سفر کرد تا با واقعیت ها ی یک فرهنگ و یک کشور، خود به طور زنده روبرو شد و به نوعی « افکار عمومی » خویش را ساخت و به افکار عمومی ساخته شده توسط رسانه ها بسنده نکرد، هر چند رسیدن به تصویری کامل از یک فرهنگ هرگز امکان پذیر نیست. « به جای نفرین تاریکی ،باید شمعی روشن کرد »، این اصطلاح چینی که ما در زبان فارسی نیز آن را به کار می بریم و آن را بسیار شنیده

ایم بر اهمیت آگاهی بخشی همچون روشنایی در تاریکی تاکید می کند. به نظر من امروز آرامشی نسبی هم در زمینه ی سیاسی و هم در زمینه ی اجتماعی به ایران بازگشته است، ولی در عین حال این آرامش ممکن است مرا بترساند…

 عنوان پناهندگی ام را در فرانسه پس داده ام و گذرنامه ی ایرانی ام را دریافت کرده ام… ولی شاید به شیوه ی زرتشتِ نیچه، حال باید از این پس سایه ی خود را مورد خطاب قرار دهم : « من اکنون می خواهم به شتاب از تو بگریزم. اکنون چنان است که گویی سایه ای بر من نشسته است . می خواهم تنها بدوم تا پیرامونم دیگر بار روشن شود. از این رو باید دیر زمانی شادمانه بر سر پای باشم. باری، شامگاهان در خانه ی من رقص بر پا خواهد بود ! ».