نوشته : افشین غفاریان / باتیست پیزینات

رقص هنری است که به دوران بسیار کهن بشر بازمی گردد، هنری که به انسان اجازه می دهد آسمان و زمین را به هم پیوند زند، همانند رقص سماع درویش ها. در غرب رقص بیشتر مربوط به بدن است همانند یک وسیله که گرفتار در تکنیک و مهارت است. آنتونن آرتو می گوید که بزرگترین مشکل روشنفکری غرب این است که می خواهد اشکال هنری را از تمام حالات عرفانی که ممکن است به خود بگیرد قطع کند. رقصیدن گفتگویی است که ما آن را با ناپیدا ها آغاز می کنیم، یعنی با جهانی که پذیرفته ایم قوانین اش از قوانین طبیعی و زبان منطقی فرار می کند.

برای همین است که می گوییم این بدن نیست که می رقصد بلکه قلب است که تن را به رقص وا می دارد همچون “نی” مولانا که ابتدا می بایستی درونش را خالی کنی تا اینکه بتواند نغمه سر دهد. به همین ترتیب ابتدا باید بدن را از بدن تهی کرد تا اینکه بتواند از طریق رقص، آوازی سر دهد. ولی برای اینکه صدایی شنیده شود، نفسی نیز می باید درون تهی نی را پر کند. این همان نفسی است که بدن را نیز به رقص وا می دارد. نفس، موتور پنهان در بدن یک رفورمانسر است، چیزی بسیار شخصی و خصوصی که آنرا تنها برای خود نگاه می داریم، نوعی آتش درون که بدن را می سوزاند، آن را خاکستر می کند، و از این خاکستر دوباره زندگی جریان می یابد و رقص زاده می شود. گروتفسکی در این مورد از “زخم های نخستین” سخن می گوید که البته می تواند یک درد، شادی، خاطره، یک تصویر و یا هر چیز دیگری که حضور بدن را بر روی صحنه ضروری می سازد باشد. این ها همان ریشه هاست، سرچشمه هایی که دوباره از سر گرفته میشود. چراکه تکنیک بدن برای لمس حقیقت خود یک رفورمانسر کافی نیست. تکنیک ها هرگز او را قادر به دیدار درونش نمی کنند. پیپو دلبونو می گوید: “تماشاگران باید بتوانند روح بازیگران را به تماشا بنشینند، چیز هایی که حتی خود بازیگر نیز نمی شناسد و یا نمی داند که در حال آشکار کردن شان است.” بنا بر این، سرچشمه ها حیاتی هستند، چراکه آنها زمینه های مشترک انسان ها نیز می باشند. این سرچشمه ها در میان شاخصه های هر انسان می جوشد و همچنین باعث می شود که از این شاخصه ها چیزهایی بروز کند که متعلق به همه است. مولانا در فیه مافیه می گوید: ” آدمیتی طلب کن، مقصود این است باقی همه درازگویی است. سخن را چون بسیار آرایش می کنند مقصود فراموش می شود”. مقصود پنهان، در این زمینه چیزی جز سهیم شدن تجربه ایی ناب و منحصر به فرد بین افراد بشر نمی باشد. و برای آن یک رفورمانسر می بایستی از خود خرج کند، خود را در برابر ناشناخته ها قرار دهد و آنها را به آغوش فراخواند. قلب موتوری است پنهان و می بایستی که پنهان نیز بماند ولی باعث می شود که رقص فراتر از یک حرکات موزون رود و بتواند افق های بیشتری را طی نماید…

برگرفته از کتاب ” کافه رفورمانس”

برای خرید این کتاب به زبان فرانسه اقدام کنید، Café des Réformances